کبوتر با کبوتر
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٢  

 

             شـــــــــــــاید ... .


کلمات کلیدی:
با اندکی تاخیر سال نو مبارک
ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٥  

    

همت بلند دار که امسال سال ماست

                سالی که سیره و منشش مال انبیاست

با کار و همت مضاعف این ملت عزیز

              خاورمیانه هیچ ، جهان زیر بال ماست 


کلمات کلیدی:
از تعصب تا تعقل از تهمت تا حقیقت.
ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٦  

دیشب داشتم برنامه ٩٠ رو میدیدم.اتفاق جالبی افتاد تو این برنامه که خیلی جای تعمل داشت.داستان به نظر سنجی هفته ی گذشته ی برنامه ٩٠ مربوط بود که باعث ناراحتی طرفدارای یکی از تیمها شده بود.ماجرا از این قرار بود که طرفدارای تیم تراکتور سازی تبریز(تراختور) مدعی بودن که عادل فردوسی پور تو برنامش تقلب کرده.و تیم پر طرفدار و برنده تراکتور بوده.وطرفداراش با تابلوها و شعارهائی به این مضامین که عادل بی عادل و یا عادل دوغگو و یا نوشتیم تراکتور و خاندند پرسپولیس ویا عادل دروغ ممنوع و دیگر شعارا اعتراض کرده بودن به نتیجه این انتخاب.وجالب تر اینکه تو مصاحبه هائی که با بعضی از طرفدارا کردن بیان میشد که تراکتو از ١٠٠% هم بیشتر طرفدار داشته و یا جمعیت حدود ١٠٠ هزار نفری حاضر در ورزشگاه رو نشون میدادن و میگفتن تراکتور که اینهمه تماشاچی داره ١٠٠% اول بوده و بعضی ها هم روشنفکرانه تر میگفتن ما هرچی اسمس میزدیم نمیرسیدو از این قبیل دلایل.و فردوسی پور برای روشنتر شدن اذهان طرفدارای تراکتور یعده توضیحاتی رو بیان کرد که منطقی بود.تو یکی از اماراش نشون میداد که تیم پرسپولیس در تمام شهرهای ایران اول بوده و بجز شهرهای تبریز و بعضی شهرهای اذری زبان که تیم تراکتور به اختلاف زیادی اول بوده.خوب این کاملا منطقی بنظر میاد که تیم تبریزی در شهر خودش بسیار طرفدار داشته باشه ولی مطمئنن تیمهائی مثل استقلال و یا پرسپولیس در سراسر ایران طرفدار زیاد داره و این بخاطر بعضی دلایلشه که یکیشون قدمت این ٢ تیمه جوری که خیلی از اذری زبانها هم این ٢ تیم رو به تیم تراکتور ترجیح میدن.ومسئله جالب تر این بود که یک فردی رو نشون دادن که فکر کنم مدیر عامل تراکتور بود و اون هم دقیقا همین حرفارو میزد و با همون مستندات دور از منطق برنامه ٩٠ رو محکوم میکرد.

در صحنه ای هم توضیحات دائی رو نشون داد که گفت من هم آذری زبانم ولی باید قبول کرد که طرفدارای این ٢ تیم در کل ایران خیلی بیشترن. 

عادل فردوسی پور هم در آخر گفت که جواب این تهمت هارو به خدا میسپاره و دیدار و قضاوت رو برای تهمت زننده ها به آخرت سپرد.یعنی ازشون نگدشت.

نتیجه ی جالبی که برا من بدست امد این بود که بعضی از طرفدارها بیشتر از رو احساسات تصمیم میگیرن تا از روی منطق و دلیل.و جالبتر اینکه با دیدن خیل همفکرانشون بدون توجه به عدد حصول و مقایسه جمعشون با عدد کل ایران خودشون رو بیشمار میدونن.و به پشتوانه ی این تفکر حاضر به هر تهمت و فحاشی و افترائی میشن.همچنین بعضی از سرانشون برای منافعشون با اینکه میدونن این ادعا مضحکه هست به این حرف دامن میزنن تا از احساسات به جوش امده ی طرفداراشون سو استفاده کنن.واینکه بعضیا یادشون رفته که تهمت زدن و افترا بزرگترین گناه.

متاسفانه این ماجرا تنها در این گوشه یا این اتفاق خاص نیست و هستن کسانی که چنین طرز تفکری دارن.

راستی بنظر شما این ماجرا شباهت خاصی با این چند ماه اخیر کشورمون نداشت؟شعارها موضع گیریها یا سکوتها و بیانیه ها؟تحلیل شما چیه؟   


کلمات کلیدی:
بر یزیدو یزیدی لعنت
ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٧  

                   ولعن الله الجبت والطاغوت 

حقیقتا که تاریخ شرح حال ماست و تکرار شدنی 

ودیدیم که باز کوفیان چگونه بپاس شهادت امام مظلومان شادی کردند.

ودیدیم چگونه باز عده ای به خون سید الشهدا که خون خداست

بی احترامی کردند.

ونمایان شد چهره  پلیدشان و نیت شومشان.

الا ای عاشقان اباعبدالله بدانید: 

 حسین ابن علی ها به مسلخ کربلا خواهند رفت اگر ... 

یک روز بپاس کشتن نسل علی

                             بر هیبت ظالمی خود رقصیدند

امروز همان یزیدیان بی شرموحیا

                             در زیر لوای سبز میرقصیدند   


کلمات کلیدی:
معرفت
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٤  

سلام

این داستان رو اردیبهشت سال ١٣٨۵ از یه وبلاگی خوندم.واقعی بودن یا داستان بودنشو نمیدونم ولی وقتی انموقه خوندمش خیلی لذت بردم جوری که تو بلاگم درجش کردم.

الان باز داشتم آرشیو نوشتهامو میخوندم که چشام افتاد به این داستان.بازم از خوندنش لذت بردم و باز درجش کردم.

--------------------------------------------------------- 

همیشه محمد‌رضا برام یه الگو بوده. الگوی مردونگی و غیرت! وقتی با دستای زُمخت و پینه‌بسته‌اش دست می‌دم، یک احساس خاصی بهم دست می‌ده. نه مثل بچه قرطیا با نوک انگشت یا با سه بند انگشت دست میده و نه مثل زنا مچشو موقع دست‌دادن میشکونه! مردونه و محکم! بیخ تا بیخ!
   بنده‌ی خدا از بچگی - به خاطر مرگ پدرش - مجبور بوده کار کنه. حالا واسه خودش یه پا اوستا که چه عرض کنم، از نظر خیلیا بهترین استادکار تاسیسات شهره. از نظر ابزار آلات هم خیلی مجهزه. با اینکه تنها چند ماه از من بزرگتره، اما تو زندگیش خیلی خیلی بیشتر از من سختی کشیده. اصلا به او که نگاه می‌کنم می‌بینم چقدر تو ناز و نعمت بزرگ شدم! هنوز سختی ندیدم...!
   یه موتور وسپا داره! ... وسپا که چه عرض کنم! رخش رستم! به قاعده‌ی یک وانت ازش بار میکشه! اما شبا مجبوره سمند قهوه‌ای رنگشو توی کوچه، به امون خدا رها کنه و بره! آخه آپارتمانشون حیاط و پارکینگ نداره. یک خونه‌ی سی چهل متری، که خودش و مادرش و خانمش توش زندگی می‌کنن.
   خیلی وقت پیشا یه روز ازم پرسید: «فلانی! ... تو مغز خر خوردی!؟ چه جوری موتورت رو با یه قفل فرمون زِپرتی - که با یه زور میشه شکوندش - کنار خیابون، توی کوچه، صبح تا شب دم در دانشگاه، کنار سینما ... همین جوری میزاری و میری!؟ چرا یه قفل زنجیر مردونه بهش نمی‌بندی!؟ کار یه دفعه میشه ها...!»
   گفتم: «اولا هیچ بشری به این سمند پیر ما نگاه هم نمیکنه! چه برسه به اینکه بخواد وسوسه بشه و ببرتش! مگه دیگه طرف اِندِ دَله دزد باشه! خواهشا پیرزنو از تاکسی خالی نترسون داش من! ثانیا یه ذکری بلدم که خیلی هم بهش اعتقاد دارم.»
   - ذکر؟
   - بله جانم! ذکر!
   - این دیگه چه صیغه‌ایه؟
   - ببین ... خرافات نیست، درویش بازی هم نمی‌کنم! اثرش رو دیدم که دارم بهت میگم. اصلا این که ذکر نیست یه جور «معرفته».
   - ایول! «معرفت»! خب بگو ببینم آقای با مرام!
   - بامرام باباته! نگاه کن ... موتورم رو که می‌خوام جایی پارک کنم، وقتی همون قفل فرمونِ - به قول شوما - زپرتی رو می‌بندم، تو دلم میگم: «بـأمانَتِک یا امیرالمؤمنین» یا علی سپردمش دست خودت. همین ... دیگه خیالم تخته تخته! «حتی اگر هم دزد ببره بازم خیالم راحته.»

* * *


 

   مدتی گذشت. یک روز ازش پرسیدم: «اون کاری که یادت دادم انجام میدی؟» جواب داد: «آره. شبا که موتور رو قفل می‌کنم می‌گم: «بامانتک یا امیرالمؤمنین و یا اباالفضل العباس!» دیگه هرکی ... داره بهش نگاه چپ بکنه!!!»
   منم انگار که یه ذکر مهمی بهش یاد داده باشم؛ یا رمزی را برایش باز کرده باشم، مدام بهش گیر می‌دادم که باباجون! اگر می‌خوای پای حضرت عباس رو هم وسط بکشی باید بگی «بامانتکما»! این یک. ثانیا من شنیدم که می‌گن یا امیرالمؤمنین. مگه امیرالمؤمنین(ع) کم بود که پسرش رو هم اضاف کردی!؟ سوما (ببخشید یک کلمه‌ی فارسی را با تنوین عربی جمع نمی‌کنند!) سوم اینکه امانت را، دست، یک نفر، می‌سپارند، نه، بیشتر!
   خلاصه کلی ملانقطی می‌شدم! اونم به گیردادنای من اعتنا نمی‌کرد. کار خودش رو می‌کرد. حرف دلش رو می‌زد!


 

* * *


 

   دو سه هفته‌ی پیش - جاتون خالی - رفته بودیم امامزاده سید محمد و سیده حمیده خاتون (علیهما السلام) (خواهر و برادر ناتنی امام رضا علیه السلام). توی باغ فیض؛ طرفای پونک. امامزاده‌ی باصفاییه. یه باغ کوچولو هم داره که در ضلع جنوبی امامزاده قرار گرفته. بیرونش هم پارک کوچکی ساخته‌اند. از همون اول که وارد حیاط بزرگش میشی، همییییییین جورییییییی قبر چیندن تااااااا دم در خود امامزاده! مرده ها حتی تا کنار قفسه های کفش هم اومدن جا گرفتن!!
   داشتیم با محمد‌رضا وارد صحن مسقف امامزاده می‌شدیم. دیدم مثل بقیه یه کیسه مخصوص کفش برداشت و سَندَلش رو - که انگار تازه هم خریده بود - از پاش درآورد. اومد که بزاره تو کیسه بهش گفتم: «نون خشکیه! جوجه پاره بیار دمپایی کهنه ببر! (خندید!) ... چیه!؟ می‌ترسی ببرنش!؟ خجالت بکش مرد!» منظورم رو گرفته بود. برگشت. نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت. سندل رو محکم کوبوند توی جاکفشی! نیشش باز شده بود ولی خیلی جدی گفت: «بامانتک یا ابالفضل العباس»!


 

* * *


 

   خیلی خوشش اومده بود. می‌گفت خوبه آدم همه‌ی زندگیشو، دار و ندارشو بسپره دست حضرت عباس! منم ذکرشو واسش ساختم: «نفسی و دینی و ایمانی و مالی و ... (و همه چیزی!) بامانتک یا امیرالمؤمنین» (البته او که می‌گفت یا ابالفضل العباس!)
   گویی ذکر که می‌گویند حتما بایستی یک عبارت عربی - با رعایت تمام قواعد دستوری - باشد! انگاری ائمه علیهم‌السلام زبون ما رو بلد نیستن! مثلاً یادمون رفته که امام حسین(ع) داماد ایرانیاست!


 

* * *


 

   چند روز پیش سوار موتورش بودیم. داشتیم از سر کار برمی‌گشتیم. (اون روز من موتور نبرده بودم.) کلی هم ابزار و وسایل بار موتورش کرده بود. طوری که جای نشستن کم داشتیم. هی بهش می‌گفتم: «بابا این موتوره! وانت که نیست این‌قدر بارش می‌کنی!» اما بنده خدا حق داشت. کاری نمی‌شد کرد. ابزار کارش هستن. بایستی همراهش می‌برد. اگر دروغ نگفته باشم یه چیز در حدود سیصد چهارصد هزار تومن -بلکی هم بیشتر- جنس و ابزارآلات روی موتورش بود. یک جعبه ابزارِ بزرگ، (که اونقدر توش آچار ماچار و... ریخته وزنش حدود بیست سی کیلو شده!) یک جعبه اتصالات لوله آهنی و برنجی، یک جعبه اتصالات لوله سبز (سفید)، دو تا دریل با تمام مته‌هایش، (یکی کوچیک یکی بزرگ) دستگاه فرز، اُطوی لوله، حدیده دستی و چیزای دیگه که یادم نیست. پدر صلواتی دو تَرکه، با این همه بار و بندیل، چه سرعتی هم می‌رفت! من که خودم اِند لایی کِشیم کـُپ کرده بودم!
   نزدیکای صلاة ظهر بود. الله اکبر اذان رو که گفتند، جلو یه مسجد زد رو ترمز. ما سِوَی الله هرچی رو موتور بود به امون خدا ول کرد و رفت توی مسجد!
   - محمد‌رضا!؟ ... وسیله‌ها!؟ چه کارشون می‌کنی؟ نمیخوای که همین جوری ولشون کنی!؟ ... می‌بَرَنِشونا!؟
   برگشت. دوباره نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت، همان‌طور که با عجله وارد مسجد می‌شد، خنده‌ای کرد و گویی که می‌خواهد چیز جدیدی یادم بدهد گفت:
   - آدم دمپایی رو که به حضرت عباس نمیسپره!


 

* * *


 

   السلام علیکم و رحمة الله و برکاته ... الله اکبر ... الله اکبر ... الله اکبر. اصلاً نفهمیدم چی خوندم! به طرف چپ نگاه کردم. خیلی آرام و مطمئن نشسته بود و تسبیحات می‌گفت. خونسردی و آرامش در چهره‌اش موج می‌زد. به گوشه‌ای خیره شده بود. داشت فکر می‌کرد. ولی من از او نگران‌تر بودم! گویی در این دنیا هیچ چیز برای از دست دادن ندارد. راحتِ راحت!...


 

(اینجا بود که فهمیدم «معرفت» به ذکر و دعا و نماز و زیارت خشک و خالی نیست! تحصیلات بیشتر «معرفت» بیشتر نمی آورد. «معرفت» به چهار کلمه بیشتر دونستن نیست! ... «معرفت» ... «معرفت» به خیلی چیزا نیست. «معرفت» به.... نمیدونم! نـمـیییدووونـم! ... شما بگید!)


 

   همیشه محمد‌رضا برام یه الگو بوده. الگوی مردونگی و غیرت! وقتی با دستای زُمخت و پینه‌بسته‌اش دست می‌دم،...



کلمات کلیدی:
خدا کند که بمیرم ...
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٧  

      

در این زمانه چگیرم ، دلم گرفته اسیرم

                 میان سجده بگویم ، خداکند که بمیرم

نه اینو آن نه طبیبی،نه یاوری نه حبیبی

                 منه غریبه بگویم ، خداکند که بمیرم

چه ظلمتی وسیاهی، چه غارتی وتباهی

                شکسته خسته بگویم،خداکند که بمیرم

میان لجه ی خونم ، بسرگرفته جنونم

                دهان بسته بگویم ، خدا کند که بمیرم

نه کلبه مانده نه باغی،نه خانه ای نه کلاغی

               چگونه قصه بگویم ، خداکند که بمیرم

دگر نمانده حیائی ، نه حرمتی نه وفائی

                 بجای غصه بگویم،خداکند که بمیرم

همه بکف دم شمشیر،درنده گشته چنان شیر

                 بزیر دشنه بگویم، خداکند که بمیرم  

کویر خشک محبت،سراب مانده بحیرت

                 لبان شتنه بگویم، خداکند که بمیرم

خداکند که بمیرم،برای او که اسیرم

             به اشک دیده بگویم،خدا کند که بمیرم

خدا کند که بیاید،قدم بدیده نهاند

             به مقدمش همه گویم،خداکند که بمیرم

 

                                                                               (یه بیسواد)   

                           


کلمات کلیدی:
علی ، مولای مظلومان عالم .... بگو از نارفیقان چون ننالم
ساعت ٤:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٠  

         

       به کعبه شد پدید

     به محراب شد شهید


کلمات کلیدی:
شخصیت خود را محک بزنید
ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳  

سلام

خود من زیاد پابنده این نوع تستا نیستم.ولی این یکی بنظرم جالب تر از بقیه امد.اگه عزیزی شرکت کرد جوابشو تو قسمت نظرات بزاره تا نتیجه رو براش بفرستم.

به این تست شک نکنید. این آخرین و استانداردترین تست شخصیت شناسى است که این روزها در اروپا بین روانشناسان در جریان است. پاسخهایش هم اصلاً کار دشوارى نیست. کافى است کمى به خودتان رجوع کنید. یک کاغذ و قلم هم کنار دستتان باشد و جوابی را که انتخاب می کنید یادداشت کنید که بتوانید امتیازهایى که گرفته اید جمع بزنید. حاضرید؟ پس شروع کنید:

1) چه موقع از روز بهترین و آرام ترین احساس را دارید؟
الف _ صبح،
ب- عصر و غروب،
ج _ شب


۲) معمولاً چگونه راه مى روید؟
الف _ نسبتاً سریع، با قدم هاى بلند،
ب- نسبتاً سریع، با قدمهاى کوتاه ولى تند و پشت سر هم،
ج _ آهسته تر، با سرى صاف روبرو،
د _ آهسته و سربه زیر، ه- - خیلى آهسته

 

۳) وقتى با دیگران صحبت مى کنید؛
الف _ مى ایستید و دست به سینه حرف مى زنید،
ب- دستها را در هم قلاب مى کنید،
ج _ یک یا هر دو دست را در پهلو مى گذارید،
د _ دست به شخصى که با او صحبت مى کنید، مى زنید،
و ه-_ با گوش خود بازى مى کنید، به چانه تان دست مى زنید یا موهایتان را صاف مىکنید

 

۴) وقتى آرام هستید، چگونه مى نشینید؟
الف _ زانوها خم و پاها تقریباً کنار هم،
ب- چهارزانو،
ج _ پاى صاف و دراز به بیرون،
د _ یک پا زیر دیگرى خم

 

۵) وقتى چیزى واقعاً براى شما جالب است، چگونه واکنش نشان مى دهید؟
الف _ خنده اى بلند که نشان دهد چقدر موضوع جالب بوده،
ب _ خنده، اما نه بلند،
ج _ با پوزخند کوچک،
د _ لبخند بزرگ،
ه_ لبخند کوچک

 

۶) وقتى وارد یک میهمانى یا جمع مى شوید؛
الف _ با صداى بلند سلام و حرکتى که همه متوجه شما شوند، وارد مى شوید
ب _ با صداى آرامتر سلام مى کنید و سریع به دنبال شخصى که مى شناسید، مى گردید
ج _ در حد امکان آرام وارد مى شوید، سعى مى کنید به نظر سایرین نیایید

 

۷) سخت مشغول کارى هستید، بر آن تمرکز دارید، اما ناگهان دلیلى یا شخصى آن را قطع مى کند؛
الف _ از وقفه ایجاد شده راضى هستید و از آن استقبال مى کنید
ب _ بسختى ناراحت مى شوید
ج _ حالتى بینابین این ۲ حالت ایجاد مى شود

 

۸) کدامیک از مجموعه رنگ هاى زیر را بیشتر دوست دارید؟
الف- قرمز یا نارنجى
ب- سیاه
ج- زرد یا آبى کمرنگ
د- سبز
ه- آبى تیره یا ارغوانى
و- سفید
ز- قهوه اى، خاکسترى، بنفش

 

۹) وقتى در رختخواب هستید (در شب) در آخرین لحظات پیش از خواب، در چه حالتى دراز مى کشید؟
الف- به پشت
ب- روى شکم (دمر)
ج- به پهلو و کمى خم و دایره اى
د- سر بر روى یک دست
ه- سر زیر پتو یا ملافه...

 

۱۰) آیا شما غالباً خواب مى بینید که:
الف- از جایى مى افتید.
ب- مشغول جنگ و دعوا هستید.
ج- به دنبال کسى یا چیزى هستید.
د- پرواز مى کنید یا در آب غوطه ورید.
ه- اصلاً خواب نمى بینید.
و- معمولاً خواب هاى خوش مى بینید

 


امتیازات

سؤال اول: الف(۲ امتیاز)، ب (۴ امتیاز)، ج (۶ امتیاز)
سؤال دوم: الف (۶امتیاز)، ب (۴ امتیاز)، ج (۷ امتیاز)، د (۲ امتیاز)، ه (۱ امتیاز)
سؤال سوم: الف (۴ امتیاز)، ب (۲ امتیاز)، ج (۵ امتیاز)، د (۷ امتیاز)، ه (۶ امتیاز)
سؤال چهارم: الف (۴ امتیاز)، ب (۶ امتیاز)، ج (۲ امتیاز)، د (۱ امتیاز)
سؤال پنجم: الف (۶ امتیاز)، ب (۴ امتیاز)، ج (۳ امتیاز)، د (۵ امتیاز)، ه (۲ ا متیاز)
سؤال ششم: الف (۶ امتیاز)، ب (۴ امتیاز)، ج (۲ امتیاز)
سؤال هفتم: الف (۶ امتیاز)، ب (۲ امتیاز)، ج (۴ امتیاز)
سؤال هشتم: الف (۶ امتیاز)، ب (۷ امتیاز)، ج (۵امتیاز)، د (۴ امتیاز)، ه (۳ امتیاز) و (۲ امتیاز)، ز (۱ امتیاز)
سؤال نهم: الف (۷ امتیاز)، ب (۶ امتیاز)، ج (۴ امتیاز)، د (۲ امتیاز)، ه (۱ امتیاز)
سؤال دهم: الف (۴ امتیاز)، ب (۲ امتیاز)، ج (۳ امتیاز)، د (۵ امتیاز)، ه (۶ امتیاز)، و (۱ امتیاز)
خب، امتیازهایتان را جمع زدید. عدد به دست آمده را با جدول مقابل مقایسه کنید و شخصیت خودتان را بشناسید


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٦  

شعری از قیصر امین‌پور

طلوع می‌کند آن آفتاب پنهانی
ز سمت مشرق جغرافیای عرفانی

دوباره پلک دلم می‌پرد نشانه چیست
شنیده‌ام که می‌آید کسی به مهمانی

کسی که سبزتر از هزار بار بهار
کسی شگفت کسی آن چنان که می‌دانی

 


کلمات کلیدی:
چرا؟
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۸  

چرا بعضیا حتی وقتی بزرگ میشن،اخلاقهای کودکی شون رو دارن؟

مثل 

همین جرزنی و دعوا و دادو بیداد بعد از باخت.

 


کلمات کلیدی:
بیدارشو
ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٤  

    

دراین زمانه که بره ها،دوستانه غذای گرگها میشوند

دراین زمانه که ماهیان،عاشقانه به تورصیاد مینشینند

دراین زمانه که پرندگان،مشتاقانه سینه بر تیرمیسپارند

ودر این زمانه که برادر، برادرانه برادر میکشد

دیگر چه جای سکوت

باید دست را شست از ننگ

یا رومی روم ، یا زنگی زنگ

بیدار شو ای همرنگ

                                           (بیسواد)


کلمات کلیدی: بیدارشو
یوسف گم گشته باز آید ....
ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٧  

         یوسفا

        دستانم خالیست

               مرا با همین کلاف

             جزو خریدارانت قرارده

         تو خود میدانی٫جزاین هیچ ندارم

                                              (بیسواد)


کلمات کلیدی:
بی تو میمیرم
ساعت ۳:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۳۱  

ای آشنا ، ببخش مرا ، اندکی صبور

من دانه ام بدون تو کی رشد میکنم ؟

با تو جوانه های دلم غنچه میزند

سرسبز میشود خزان زده عمرم

بیا٫یکدم بیا کنار منه خسته جان نشین

ای مهربان ترین.

من بی تو هیچ میشوم و خار

ای یار٫ای مرحم سپید شب تار

آنی نظر نما بر این دل بیمار.

گرتو نظر نکنی بیصدا شوم

برانتهانشسته ی بی ابتدا شوم.

ای منجی حیات و مماتم کمی صبور

این فاصله مرا به خاک سیه دفن میکند.

                                       (بیسواد)


کلمات کلیدی:
ما بیخیال سیلی مادر نمیشویم...
ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱۸  

 

یاسی زشرارهای کین نیلی شد 

                از دست ستم نثار او سیلی شد

هرباراگرزعشق،مجنون میسوخت

                 اینبار فدای عاشقی لیلی شد

                                                (بیسواد)


کلمات کلیدی:
زندگی برام یه خوابه
ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۳  

 

 

 

        

 

زندگـی برام یه خوابـه               خواب شیرین  یـه  سرابه
دلسپردنم به این خواب               یــه سوال  بــی  جـوابــه    
زنـدگــی برام یه درده               غم وغصه هاش چه سرده
گــذرون این زمــونـه               مـثــل جنگــه  یـه  نـبـرده
ماکــه وابستــه نبـودیم               حـال و روزمــون خرابه

ای جماعـتی که مستید               زنـدگــی  بــاده  و کاهــه

ما که بارمونو بستیــم                بــرای سـفـر نـشـسـتـیـم

تو خوشـی بمونید اما                گـفـته باشم : که سـرابه

چشو بستیو وا کردی                جوونی رو رسوا کردی

میبینی بارو باید بست                دل واسه اون روز کبابه  

عیش و نوشای شبونه                گـیـر و دارای زمـونـه

میگزرن یه روز میبینی               زیر خاکا کردی خونه

من نه اهل حرفو بحثم               نه حدیث و نه نصیحت

ایـنـا حـرفـای دلم بود                گـفـتمش به این بهــونه

                                                            (بیسواد)   

                                                        


کلمات کلیدی:
از خاک به افلاک رسيدن هدفم بود.....بيهوده در اين خاک چريدن ثمرم بود
ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٦  

      

               بعضی میگن وقتی پا تو این دنیا میزاری متولد میشی

                                       ولی

              به نظرمن وقتی پا از این دنیا ور میداری متولد ميشی

        

        

    

    ماکه یه همچین روزی توقفس افتادیم ٫ حالا کی آزاد میشیم با کرام الکاتبین 

          


کلمات کلیدی:
سلام من به محرم سلام من به عزا/سلام من به سياهی شال ماتم شاه
ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٠  

        

گرچه پر از آلودگیم

گرچه در بدر کوچه ی تنهائیم

گرچه در آشفتگی خود اسیر رسوائیم

ولی بال گشوده ام ُ قصد پرواز به اوج دارم

رخت خطا زتن کنده ام ُ رخت عزا به تن نموده ام

                           احرام بسته ام برای محرم

                


کلمات کلیدی:
ميخوام برم به مشهدو يه هفته اونجا بمونم
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٠  

   

    مجبورشدم به هرکسی روبزنم         درمحضرهرغریبه زانوبزنم

    تحقیرشدم چونکه فراموشم شد        یکسر به شما ضامن آهوبزنم

         

         میخوام برم امام رضا

          بخدا دلم تنگ دیگه


کلمات کلیدی:
الا ای دوست
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٧  

 

  

 

 چه شبها تا سحر پیشم تو بودی             شب تـار مرا روشـن نمـودی

 مـیـان غـصه های خـود بـرای             غم من شعر شادی را سرودی

 اگـر چـه از بـدی پر بودم اما              تحمل کردی و من را ستودی

 پراز زنگـاره ی غم بود قـلبم              بدست خود تمامش را زدودی

 الا ای دوست در این بیپناهی              خدا را شکر قـلـبم را ربودی

 در این دنیای وانفسای واهی               فقط تو خیمه گاهم را عمودی

 بگوای مهربان ای بی نهایت               زخوبیها کــدامش را نـبـودی

به هرسوئی نظرکردم وَ دیدم               توبودی و توبودی و توبودی

                                                         (بیسواد)

  

     


کلمات کلیدی:
الهی وربی من لی غيرک
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٤  

            

چه عجیب ماهی بود این ماه کبیر برای بنده ی حقیر.

گذشت وقایع چنان عظیم بود که هضمش برای ذهن صغیرم بلاحل

ووصفش برای قلم ضعیفم بلا امکان.

برای شنوندگان شرح وقایع کردم.لیک به این باور رسیده ام که:

دردم نهفته به زطبیبان مدعی      باشد که از خزانه ی غیبم دوا دهند

پس به درگاه محرمُ الاسرارپناه میبرم واز او عاجزانه طلب میکنم٬

که رئوفی: کاسه ی فهمم به اندازه ی معرفتم اندک وبی مقدار است

به عظمتت وبه کبریائیت ازتو میخواهم  قدرت ادراکم دهی

که مبادا گذشت زمان غبار جهل و فراموشی بر استانه ی افکارم نشاند

وبسته شود ان دری که تو برایم گشودی.

ای خطا پوش خطاکاران  و ای توبه پذیر توّابان.

------------------------------------------

برام دعا کنید که محتاج نفسهای پاکم.                             

                                            

  


کلمات کلیدی: